شعر حاج مجتبی درباره حضرت زهرا(س)

حضرت زهرا(س)

ابر ماتم بر سر کاشانه ام سایه کشید

قامت طوبای باغ من خداوندا خمید

شادی ام این بود یاری دارم آن هم فاطمه است

ای دریغا این امیدمهم به نومیدی رسید

دست بسته بودم و در کوچهافتادم ز پا

ناله واغربتایم را یهودی هم شنید..!

کس ندیده در میان شعله افروخته

کودک شش ماه ای با مادرش گردد شهید

من خودم دیدم که فضه با چه حال مضطری

از میان شعله ها یاس مرا بیرون کشید

قنفذ بی چشم و رو زهرای زخمی مرا

آنقدر در کوچه ها زد تا امانش را برید

باغبانم باغبان باغ در هم ریخته...!

باغبانی که به جز غم از نهال خود نچید

داس را با ساقه یاسی که تا خورده چه کار؟

ای خدا گلچین گل یاس مرا از ریشه چید

بس که خون رفت از تن پاک و شریف فاطمه

گشت رخسار کبود و زخمی یاسم سفید

آن قدر هول و هراس پشت در بسیار بود

که همان دم گوهر یک دانه ام شد نا پدید

حالیا من ماندم و یک آرزوی سوخته

فاطمه رفته است با صد داغ و روی سوخته

/ 1 نظر / 12 بازدید
علیرضا

سلام.خسته نباشید.وبلاگت زیباست.امیدوام حسابی پربار بشه.منم شمارو لینک ردم.موفق باشید یا علی http://taraneye-mohabati.mihanblog.com/